محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
325
مناقب مرتضوى ( فارسي )
فضيلتى از فضايل امير كه از قريشى شنيدم كه مىگفت در زمان عمر بن الخطاب گورستان بقيع در جنبش آمده بود كه اهل مدينه به فرياد آمدند . عمر - رضى اللّه عنه - از مدينه بيرون آمده كه خلق با وى دعا كنند ؛ باشد كه خداى تعالى قبور را از جنبش ساكن كند . هر روزه زيادتر مىشد تا نزديك ديوارهاى شهر رسيد . اهل مدينه از روى اضطرار و اضطراب مقرر نمودند كه از مواطن خود برآيند . پس عمر با جماعتى از اصحاب پيش امير المؤمنين آمده گفت : يا ابا الحسن ، زلزله پيدا شده ؛ بنابراين شهر ويران مىشود . ع : يك توجه از تو در كارست و صد عالم مراد . امير المؤمنين فرمود : صد كس از اصحاب رسول حاضر شوند . حاضر آمدند . امير از آن صد كس ده نفر مثل سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و عمار ياسر و مقداد و غيره را برگزيد با خود داشت و اهل مدينه نيز موافقت نمودند . چون به ميان بقيع رسيد ، پاى بر زمين زده سه بار گفت : مالك ، مالك ، مالك ؟ چه بوده است تو را ؟ زلزله ساكن شد و مردم از دغدغهء جلاى وطن فارغ شده دعا كردند . پس فرمود : به تحقيق برادر من محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - مرا از اين جمعيت و استغاثهء مردم و زلزله خبر داده بود . و از آن حضرت و ائمهء معصومين - عليهم السّلام - منقول است كه : « سورهء « اذا زلزلة » 3753224 خ 0 32 خ به حسب تأويل ، مشعر به اين قصه است . قوله تعالى : « وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها » ( 32 ) انسان عبارت از على بن ابى طالب است كه چون زلزله شود انسان بر زمين گويد : مالك ؟ مالك ؟ مالك ؟ » منقبت : هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « در زمان قدوهء اصحاب عمر بن الخطّاب ، ابى عبد اللّه انصارى وفات يافت و مبلغ هشتاد هزار دينار از او تركه ماند و پسرى سه ساله . عورتش به مقتضاى بشريت و جوانى شوهر كرد . چون پسر دوازده ساله شد به تكليفات عقلى و شرعى اطلاع يافت . روزى ديد كه مادرش درم به دامن شوهر مىريزد . گفت : لا يستحى من اللّه . يعنى شرم نمىدارى از خدا كه مال مرا به غير مىدهى ؟ عورت چون دانست كه عيش منغص خواهد شد به پسر گفت : تو از صلب ابى عبد اللّه و از بطن من نيستى بلكه غلام درم خريدهاى كه ابى عبد اللّه تو را از غازيان محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - خريده به فرزندى ناميده بود . پسر ماجرا نزد خليفهء زمان برد . عورت از مستغاثى شدن پسر خبر شد ، هفت گواه كاذب به جهت ثبوت دعوى خود به هفتصد درم به هم رسانيده حاضر داشت . چون كودك به خدمت خليفه حقيقت حال باز نمود ، خليفه افلح را به طلب عورت فرستاد . چون آمد ، گفت : اى عورت ، چرا مال اين كودك صرف مىكنى ؟ آنچه كابين تو باشد ،